امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

مریضی داداش کوچولوم

سلام داداش کوچولو... این روزا برای تو و حتی ما روزهای سختیه.... تو مریض شدی و دکترها تشخیص دادن حساسیته.... سینه ات خس خس می کنه و نمی تونی راحت نفس بکشی.... من وقتی می بینمت کلی دلم می سوزه ... آرزو می کنم کاش من مریض میشدم و تو خوب می شدی.... وقتی چشمهای قشنگت را باز می کنی و با بی حالی بهم نگاه می کنی... انگار تو اون لحظه می میرم و زنده میشم.... اشک چشامو پر می کنه و آروم از خدا می خوام که زودتر خوب بشی.... دکتر می گه به  بوی ادکلن و عطر و سیگار و .... حساسیت داری.... من امیدوارم اینطوری نباشه و یه سرما خوردگی ساده باشه.... دلم نمی خواد به خاطر حساسیتت مدام مریض باشی و زجر بکشی.... خدایا همه نی نی ها زود خوب ب...
29 دی 1390

قدم نو رسیده مبارک....

تا دو ساعت دیگه داداش گلم قدمهای کوچیکش را به این دنیا می گذاره.... عزیزم خواهرت را ببخش که هنوز نتونسته خودش را به بیمارستان برسونه... منتظر بابا است تا از سر کار بیاد و باهم بیان.... خلاصه دیگه باید مراقب بابایی هم بود که تنها نباشه دیگه... دلم داره برای دیدنت پر می کشه... دلم می خواست الان تو بیمارستان بودم واولین کسی بودم که صورت قشنگت را می دیدم... وقتی داداش بزرگت به دنیا اومدمن هفت سالم بود و هیچی نمی فهمیدم.... نمی دونستم خواهر شدن یعنی چی.... حالا می فهمم چه حس قشنگیه... شاید کم از حس مادری نباشه.... بی قرار دیدنتم... دیشب خوابم نمی برد.... همش به تو فکر می کردم.... خیلی دوست دارم .... خیلی عزیزم.... تولدت مبارک عزیزم.... چند تا...
6 دی 1390

مستقل می شویم....

سلام..... مایه داریه دیگه... تو شکم مامانی یه مغازه بود رفتم لپ تاب خریدم.... خواهر بزرگمی باش.... کی گفته خاطراتم را تو ثبت کنی؟!!!!!! مجه بی سوادم؟ هیچی نمیگماااااااا جنین مظلوم گیر آوردین.... اول از خودم بگم.... حدود 340 گرم وزنم شده .... تقریبا 26.6 سانتی متر هستم.... ابروها و پلکهام کامل شده... هروقت دلم بخواد تکون می خورم... به برنامه های روزانه و کارهایی که مامانی داره اصلا توجه نمی کنم... واژنم کاملا شکل گرفته اما رشد اون تا زمات تولد ادامه داره.... و اما از خانواده.......... هنوز نیومده خوب دارم حال مامانی را می گیرم... نه می گذارم بشینه.... نه درست بخوابه... چیه؟ خوب بی خود که بهشت زیر پاش نیست...... باید اذیت بشه دیگه تازه اذیت ها...
9 آذر 1390

تعیین جنسیت

سلام ... بالاخره از دست وسواسهای خواهرم راحت شدم... چقدر اسم برام انتخاب کرد.... حالا هیچ کدومشون به دردم نمی خوره.... چون دکتر قبلی اشتباه کرده بود و من پسر می باشم.... ...... سلام به کوچولوی جدیدمون که از پرنسس تبدیل به پرنس شد... راستش از اینکه سالمی خیلی خوشحالم... و به خاطر خیلی چیزها خوشحالم که پسری... به خاطر باباو مامان که سنشون بالاست و بعد از بزرگ شدنت عصای دستشون میشی.... به خاطر داداشی که آرزوش داشتن یه برادر کوچولو بود.... اما به خاطر اینکه تا ابد باید در حسرت داشتن خواهر بمونم یکم ناراحتم... به هرحال دوست دارم کوچولوی دوست داشتنی... به زودی قالبت حاضر میشه عسلم....   ...
9 مهر 1390

اولین عکس از تو.....

امروز مامانی اومد خونمون.... ازش خواستم اولین سونوشو همراهش بیاره... می خواستم عکست را بگذارم تا یادگاری بمونه عزیزم... درباره اسم های انتخابی با خانواده صحبت کردم.... مامان از هیچ کدوم خوشش نیومد و می گفت آمنه!!!!!!!یا زهرا!!!!! بابا گفت ستایش قشنگه اما ستم کشه..... به خاطر فیلم ستایش هست که این روزا پخش میشه .... و دختره کلی سختی کشیده و بازم داره می کشه..... داداشیت از دینا و ثنا خوشش اومد... منم دینا و ستایش را خیلی دوست دارم ..... و فکر می کنم نظر همسرم هم ستایش و ثنا باشه...... هنوز هم اسم قطعی انتخاب نشده عزیزم..... جالب اینه که بعد اینهمه انتخاب اسم.... تو پسر بشی و ما باز باید انتخاب اسم پسرانه را شروع کنیم.....   ...
19 مرداد 1390

4 ماه و 4روز و 4ساعت و .....

سلام عزیزم وقتی وبت را بازکردم یه تاریخ قشنگ را مشاهده کردم که دلم خواست تو همون ساعت ثبتش کنم تا تو بدونی تو این ساعتی که این پست ثبت میشه تو....... .: پرنسس کوچولو جان تا این لحظه ، 4 ماه و 4 روز 4 ساعت و 40 دقیقه و 7 ثانیه تو دل مامانشه :.
14 مرداد 1390